روز موعود رسید.البته ناگفته نماند که مدآقا یکبار جلسه ای ترتیب داده بود که عیسی خان و عطا خان اومده بودن پیش رهبر نظام جناب عبدالقهار.(از رهبرای طالبان نیست مال شهر قصه است-م)که وعده و وعید مثل نقل و نبات رد و بدل شد.
اون روز عصر جلسه شروع شد.همه شورای رهبری نظام مقدس مهندسی اونجا بودن.و فکر کنم از 25 نفر مهندسین با مسئولیت 15 نفر اومده بودن.جلسه رو مفتی نظام شروع کرد.بعد همه
دکتر صارمی عضو هیات علمی دانشگاه بین الملل .رئیس سابق استاندارد قزوین و سازمان صنایع و معادن قزوین.پس از هفت سال که از عوارض سکته مغزی رنج میبرد به ابدیت پیوست.
یادش گرامی و تقدیر از سادگی و شفافیت و درستی این بزرگ مرد که جانش را برای آزادگی ایران خرج کرد.
به دوست عزیزم مهندس محمد صارمی درگذشت این درگذشته عزیز را تسلیت میگویم.روحش شاد.

یکی بود یکی نبود.زیر این گنبد کبود جز تاریکی هیچی نبود.
تو یکی از شبهای سرد زمستون یه گربه ای بود که تو تاریکی و سرما راه می رفت. رسید به یه خونه روشن.هم روشن بود هم گرم.وایستاد جلوی در خونه و شروع کرد به میو میو.صاحب خونه مهربون تا صدا رو شنید در و باز کرد و گربه رو راه داد تو خونش.صاحب خونه خیلی خوب بود.گربه کوچولو رو تحویلش میگرفت ، نازش میکرد ، غذا میداد و... .گربه ما از ذوق داشت
(از دوستانی که تا به حال ابراز احساسات کردند ممنونم.خیلی ها از سرانجام داستان می پرسند،از شخصیتها ،و چیزهای دیگر.در این شهر قصه ما همه چیز وجود داره،خر خراط داره،{.....}مفت خور داره،شتر نمد مال داره و ... . دوستان حوصله کنند تا ادامه ماجرا.... .نویسنده)
در زور اسرافیل همه فعال بودن.یکی عکاسی میکرد،یکی مطلب می نوشت،یکی با خودش مصاحبه می کرد.یکی چای میخورد،اون یکی تشویق می کرد.
که مدآقا اومد و افتاد و کاندیدا شد.عیسی خان تو جلسات که حسین قلی خان بعضی وقتا بود از طرحها و ایده ها حرف میزد.که ما تخصصی کار کنیم.شبا که می رفتیم برره با جوادی صحبت شد.جوادی میگفت (اوصیکم بالبرنامه) ما همه تکبیر گویان .قرار شد برنامه ریزی کنیم و کارا رو شروع کنیم.
انجمن حمایت از اصلاح طلبان قزوین طی اطلاعیه رسمی اعلام کرد آخرین باز مانده مدیر کلی موسوم به اصلاحات قزوین که در یکی از ادارات گوشه کنار این منطقه بود از میان رفت.بنا به این گزارش نسل اصلاح طلبان در قزوین منقرض گردیده است و علاقه مندان می توانند برای آشنایی با این نسل منقرض شده به موزه ها ، آرشیو اذهان و مطبوعات مراجعه کنند.
انجمن حمایت از اصلاح طلبان قزوین
(لازم به توضیح است این نوشته صرفاً یک داستان طنز است و به نوعی وقایع واشخاص کاریکاتور گونه طراحی شده اند.و قصد توهین و زیر سوال بردن هیچ بنده خدایی هم مد نظر نیست. نویسنده)
داستان مدآقا و انتخابات شهر قصه(بخش دوم)
عیسی خان و حسین قلی خان اومدند اونجا.البته اینا پیر مرد نبودند وتازه خان شده بودند.بعد از چاق سلامتی و حرفای آب دوغ خیاری ، رشته سخن گیر کرد به انتخابات شهر قصه.اون شب گذشت. همین ماجرا یکی دوباره دیگه هم تکرار شد.تا اینکه عیسی خان به مدآقا با اکراه گفت: حالا برو ثبت نام کن آخرش انصراف می دهی. خوب به نظر میرسید مد آقا اصلاً این حرفا تو کَتِش نره.آخه آون به فلسفه سبد هویج اعتقاد داشت و سر همین مسئله هم پافشاری میکرد.
بگذریم.اون شب مدآقا با خودش جلسه ای گذاشت و به این نتیجه رسید که شاید این فرصتی باشد که اولاً حرفهایش را که تو گلوش

یکی بود یکی نبود .غیر از خدا هیچکس نبود.نه انگار یه چیزی هست.آره یه آبادی از دور معلومه.باید یه شهر باشه.اما چرا اینقدر درب و داغونه.اِوا این که همون شهر قصه خودمونه! یه زمونایی برای خودش برو بیایی داشته.اون وقتها که رشت زیر آب بوده اینجا شهری بوده، آبادی بوده.میگن یه وقتی هم پایتخت شده.چنین و چنان بوده.اما حالا مثل شاگرد تنبلا یه لنگه کنار پایتخته،همون جوری وایستاده و فقط نگاه میکنه. الان
۱-داستان فکاهی انتخابات شورای شهر
۲-شهرسازی عاملی فراموش شده در قزوین
۳-عکسها گویای حقایق شهر ما
۴- خدا میداند...