چـــــــــرا
اين چرا مثل خيلي از چراهايي است كه وجود دارد.منظورم چراگاه و بردن به چرا نيست.منظورم سئوال است كه چرا؟
چرا اين دو هم جهت نميشوند؟مگر همه داد و بيداد براي هم جهت كردن نبود.اصلا بهانه آمدن ، هم جهت كردن بود.اما چرا اينطور نشد را خود ملت شهيد پرور بايد پاسخ بدهند.وقتي داد ميزدند كه درخت آزادي را با خون فرزندان خودمان يا ديگران آبياري ميكنند،نتيجهاي بهتر نخواهد داشت.از خون ريزي و درگيري هيچ وقت آرامش و نشاط سبز نميشود.گر گندم بكاري خوشه گندم درو كني.گر باد بكاري طوفان درو خواهي كرد. و اين است داستان هم جهت نشدن.و ملت ما با حافظه ضعيف تاريخياش شايد به اين چيزها فكر نميكند.شايد ما بيخود دست و پا ميزنيم.شايد آخر توان مردم يواشكي راي دادن يا ندادن است.و شايد انگيزه مردم نان است كه براي اضافه كاري و دريافت نان پارهاي هر وقت كه سوت زدند به خيابانها بريزند.
شهر من گم شده است.شهر من به هيچستان فرو غلطيده.خدا قسمت كند و بطلبد هر چه زودتر به شهري برويم كه پشت درياهاست.و پشتش دوصد لبخند و حرفي از آبياري درختان با خون نيست.و واژهها همه سبزند و سرها همه شادند.و مرغكان نه براي پول كه براي دلشان ميخوانند.
و كودكي نيست كه به مرگ فكر كند.و پدري نباشد كه خجالت بكشد از دم و بازدمش .ومادري پيدا نشود كه نداند با كدام چاشني مزه زندگي را شيرين كند.
معلمي كه نسوزد از براي بيعرضگيهاي مسئولين و خلباني كه چو بمرد متهم اول نباشد.
جايي برويم كه وزير بعد از سوختن كودكاني در مدرسه بادگلو نزند.
جايي كه نگويند به دروغ كه مردم سيرند.كه با سيلي سرخند.
آسماني كه در آن كارگرانش به جرم كار كردن بدون حقوق تازيانه زمانه نخورند
و زميني كه از براي پركردن جيب و كسب آبروي بيآبرويان مرتب پرواز نكند تا كه دست هيچ نامحرمي نرسد.
جايي برويم كه همه تزوير و ريا نباشد.و حتي خدايگان را براي كسب قدرت و ثروت هر روز به شكلي بزك نكنند و چو شهدي و شرابي به گلوي خواب رفتهها و خوابزدهها نريزند.
دل پر درد است و……
و خلاصه برويم به جايي كه هم جهت است و هم جهت بودن جرم نيست.
چقدر خسته و شكستهام.من كجام؟ سرم درد ميكنه.چشام به هم چسبيدن.به زور باز كردم… اينجا تاريكه يا من كور شدم؟ هيچ صدايي نبود.كمي سرد و نمناك. چشام باز بود ولي چيزي معلوم نبود.دراز كشيده بودم.تو ذهنم مرور ميكردم كه يه مزهاي تو دهنم احساس كردم.توف كردم بيرون.بد مزه بود و بوي عجيبي ميداد.
داشت يادم ميامد كه اسمم چيه.كي هستم.اما چه كاره بودم؟ آهان تقريبا كاري نداشتم.كلا تو اين دنيا كاري نداشتم.اينو مطمئن بودم.
نفس كشيدن يه جوري بود.مثل وقتايي كه ميترسي صداي نفست كسي رو از خواب بيدار كنه. خوب اينجا كجاست؟چرا اينقدر تاريكه؟
حتما از نيمه شب گذشته.بازم رفتم نو گودال زير رمين خوابيدم.هر وقت از زندگي عقم ميگرفت اين كار و ميكردم. تو اين سكوت نميشه خوابيد.تا حالا شده از صداي سكوت خوابت نبره؟ من كه زياد
يكي بود،يكي نبودم بهانه شروع كردن اين داستان ماست.پس يكي بود،يكي نبود غير از خدا يه شهري بود نزديك شهر قصه خودمون.گفتم يه سر برم اونجا ببينم چه خبره؟ بار و بنديلم رو بستم و راه افتادم.ديگه نميگم با چي و كي ولي تنها رفتم.
اسمش شهر عجايب بود.كه فارسياش شهر سرنگون هم ميگفتن.وقتي رسيدم اونجا ديدم اوه چه خبره.مراسم داشتند.همه جيغ ميكشيدند.ميامدند تو خيابانها و هوار هوار ميزدن. چشمام گرد شده بود.هاج و واج تماشا ميكردم.و مواظب بودم كه تو اين اوضاع يكي نره تو شيكمم.وضعي بود كه نديده بودم.داد ميزدن :
ميكشيمت.گاز ميگيريم.همه جا رو نابود ميكنيم .خيال .....
(اين نوشته در صبح آفتابي 22/11/85 در شمال ايران زمين با تنهاييام نوشته شد.)
دارم بزرگ ميشم.يعني سعي ميكنم كه بزرگ بشم.آخه يادم رفته كه بزرگ بشم.هر كس نگاه كنه ميگه اين كه خيلي بزرگ شده.سيبيل داره.ريش درآورده.ديگه از اين بزرگتر نميشه.
اما خودم ميدونم كه هنوز كوچولوام.خيلي كوچولو.حداكثر 9 ساله.اما شناسنامهام ميگه 30 سالته آقا جان.
خوب چيكار كنم.يادم رفته بزرگ بشم. اگر تو اين جامعه كوچيك باشي آدم حسابت نميكنند.حقوق كودكان كه به رسميت شناخته نميشه.آخه بايد مرد بزرگي باشي تا كامل حسابت كنند.اگر زن بزرگ باشي نصف آدم.اگه پسز كوچيك باشي بازم نصفاي.از نظر ديه و از اين دست نميگم.قوانين نانوشته اجتماعي رو ميگم.
اگه دختر كوچك باشي يك چهارم حساب ميشي…
بالاخره ما هم به این انقلاب دینی داریم که باید بپردازیم.منتها به بضاعت کم مان.چند تصویری است که یادمان نرود از چه بدبختی به روشنایی و اسلام رسیده ایم.مخصوصا نسل جوان بداند و آگاه باشد که این طور فکر نکند اینها مملکت ما را فروختند .این پدر و پسر ما را توی دنیا بی آبرو کردند....
خوب مقایسه کنید و عبرت بگیرید.باشد که رستگار شوید....
هــــذيـــــان
گيج و منگ ، تلو تلو خوران، مست و لايعقل ، بيهدف توي مسير زندگي افتاده بود.سرگيجه و بيحسي تو وجودش رفتهبود.دور و برش مهآلود بود و تاريك.و ديگر هيچ.مزه گس خرمالوی نارس در دهانش، داغي هواي دم كرده تابستان در سرش، و سوز سرماي زمستان در دستان و پاهايش.نه سوسوي چراغي و نه راهنمايي.
انگار به زبان ديگري حرف ميزد.مثل مردي كه تو قصه اخوان وقتي از خواب بلند شد، به زبان ديگري حرف ميزد.
اعوجاج صداهاي ديگران مثل ناقوس كليسا تو كاسه سرش…دنگ دنگ……
اون غريبهاي شده بود كه همه ميشناختنش.فقط ميخواست بره.راه بره.اونقدر بره تا برسه ته دنيا.از همه دور.ازهمه جدا.اما پاهاش بسته شده بود.با دروغ و دغل و دورويي.حسادت و كمبيني.نميدونم به چي؟ شايد به بدبختي اون…
هر كسي از ظن خود ياريش ميكرد.ديوانه،بيتعهد،كمآورده،خراب شده،عاشق،فيلمشه،ماليخوليايي،بريده،حيلهگر و ……
كه اون فقط ميخواد بره.كه سكون گندابه، مردابه. دوست داشت يك سقوط آزاد داشته باشه.يا بال در مياره و پرواز ميكنه، يا با مخ ميره ته دره.كه هر دو حالتش براش مطلوب بود.بعضي وقتها تفسير چيزاي ساده اونقدر پيچيده ميشن كه براي اون تفسير، شرحها و حاشيهها نوشته ميشه.و يك دور شمسي و قمري بايد بزني تا به همون سادگي برسي.ذهن ما آدمها دوست داره،سناريو درست كنه.همه چيز رو به هم ربط بده.و بعد سعي كنه اين فيلم رو بسازه.و تلاش كنه.اونقدر كه اگر لازم شد اطرافيانش رو به لجن بكشه.وقتي موفق شد.يه نفس راحت و فيلم بعدي.
خيلي سخت و دردناكه.اون فقط ميخواد بره.يه جاي دور ، جدا از غبور.جاي صاف وآفتابي.با روشنايي و لبخند . و ديگر بدون هيچ چيز اضافه. شايدم اون مرگ باشه……

يكي بود،يكي نبود.غير از بحران چيزي نبود.توي اين شهر قصه ما ،مد بود كه بحران هميشه باشه.حالا بحران سر هر چيز با خودي و بيخودي.از دوش حمام(آب چرخ كن) گرفته تا تلويزيون(ناطق نوري)،ماشين لباس شويي(كلفت رخت شور)،ويدئو(هديه شيطان)،فاكس(خودش مينويسد)،ماهواره(خود شيطان) و حالا هستهاي (همان كه حق مسلم اين امت اسلامي است)
اما از همه اينها مسبوق به سابقهتر بحران قليان بود......
مرگ

اي داد اين چرا مرد؟كي مرد؟عجب دنياييه؟بنده خدا ! جوان بود.مراسمش كي هست؟چرا منو خبرنكرديد؟امشب جمع بشيد يه سر بريم خونهشون.پدر و مادرش چيميكشن؟
عصري شد.با كلي ناراحتي و اندوه رفتن خونه پدر مادرش.همه گريه ميكردن.سياهي تو خونهشون موج ميزد.انگار پرنده شومي مرتب آواز ميخوند.صحنههاي دلگيري بود.هيچ كس دل و دماغ نداشت.حوصله نداشت.
سعي ميكردن به صورت هم نگاه نكنن.همه بهت زده بودند. خواهر كوچيكش روبان سياهي به موهاش بسته بود........
(طولاني شدن داستان صبر عدهاي را لبريز كرده است.اگر مثل شبهاي برره هر شب پخش ميشد شايد مطلوبتر بود.اما به هر حال اين روايت غيور مردان و شيرزنان شهر قصه است.سعي ميكنم سر و ته آن را به هم بكشم.مثل تمام امور شهر قصه……)
داستان مدآقا و انتخابات شهر قصه(قسمت واپسين)
*- حسن آقا عكاس باشي مسئول جوش دادن اين معامله بود.صبحي همه اتو كشيده ميآمدند عكاس خانه.مدآقا هم رفت.اما طي تلگرافي به عكاسخانه ،فتوگرافي از مدآقا را جايز ندانسته بودند.فكر كنم از عوامل پدرخوانده بود.يا كسي ميخواست مرضي ريختهباشد.خلاصه مدآقا و چند نفري رو فرستادند دنبال نخود سياه كه چند ساعت ديگه بياييد.كاري نداريم كه چند ساعت ديگه رفتيم و گريم و چند ده عكس كه ما فقط پنج عدد رو ديديم.كه اونم سر وصداي زيادي داشت و باعث بوجود اومدن مكتب جديدي در عكاسي شد كه هيچ كس سر در نمياورد و قرار شد صاحبان فن و هنر در يك ........
داستان مدآقا و انتخابات شهر قصه(قسمت هفتم)

احزاب ، گروهها و اشخاص مختلفي بودن.مثل جبهه مقاومت در برابر مشاركت،سازمان فلوكس سواران ، نيروهاي خط خطي ، حزب كارگران با نقطه و (ر ) بزرگ، نگارگران روزهاي فراموش شده ، حزب اراده يك نفر ، حزب پيرمردان فردا و … كه همگي اصلاحطلبانه آمده بودند براي خدمت.اشخاصي هم كه بودند جناب ملاي خانهنشين، آخرين مديركل، ميرزا ابراهيم خان ، ميرزا مهدي،ميرزا رضا ، مستوفيالوحيدي،پسر پدر خوانده،عمو رحيم و رجال و بزرگان ديگري كه كمكم مدآقا آشنا ميشد.
از كانديداهاي محترم و محترمه هم كه ، مهندس راهكهكشانها، سيفالدوله،احمدآقا ساكت،خطيب قلي ميرزا، ولي خندان، سادات خانم و خانم دكتر بودند. كه ايوب (پيامبر نيست آدم معموليه – م) نيامده بود.يكي هم نميدانم چي شده بود.ميرزا مهدي،احدخان و ميرزا رضا كساني بودند كه از غربال افتاده بودند و سعي و تلاششان
مرده شور خودمو ببره كه تو اين زمان و مكان و رژيم زندگي ميكنم. يه جا نيست كه آدم اعتماد كنه به همنوعش ، يه جا نيست كه از ترس هر چي ، حرف دلشو بزنه.
آدما همه كبوتراي احساسشونو يا كشتن يا تو قفس سينه حبس كردن كه خود به خود بميره. اگر يه مفلوكي بياد اونو پروازش بده همچنان با گلوله ميزنند كه هيچي ازش نميمونه.خوب اين از احساس.
از اقتصادم كه همه به حمدالله شير نفت دم در خونشونه.فقط كافيه بازش كنند تا به جاي آب بخورند.البته چون به مذاق بيشتر ايرانيا نفت نميسازه در جا ميميرند.اما اونايي كه از تصفيه خانههاي رانت و ربا و … برخوردارند، هر روز چاق و چلهتر ميشن.
آگهی جذب گردشگر خارجی شهر قصه

شهر درهم و برهم.شهر پشمالوها.شهر صفا و دودره بازی .اینجا شهر قصه است.
ما شما را به یک میهمانی بزرگ دعوت می کنیم.اینجا هرچه که شما انتظارش را ندارید اتفاق می افتد.سرزمینی پر از استرس.آلیس و علی کوچولو در سرزمین عجایب.دنیای پرهیاهوتر از وال دیزنی.
داستان مدآقا و انتخابات شهر قصه(بخش ششم)

تا اينكه يك شب از شبها، مدآقا تنها بود.زنگ زد به جوادي كه كجايي و بريم صفايي بكنيم؟ جوادي گفت:با حميدي برره هستيم.خوب اين دو بزرگوار مشغول بودن براي حمايت سادات خانم.البته براي مدآقا هم نگران بودن.
مدآقا رفت برره.برره شبهاي تابستونيش خوبه اما زمستوناي خيلي سردي داره.
میان پرده

یکی بود یکی نبود.تو شهر قصه ما یه علی کوچولو بود.این علی کوچولوی ما همین جوری بزرگ میشد.مدرسه میرفت.درس میخوند.غذا میخورد.حمام میرفت.و....
داستان مدآقا و انتخابات شهر قصه(قسمت پنجم)
توي اين بگيرو ببند بود كه غربال كارخانه تصفيه آدم به كار افتاده بود.و فهميدند كه تقريباً همه ليست زور اسرافيل از سوراخهاي اون پايين افتادن به جز سادات خانم،فريبرز خان و حجت خان.
مدآقا به همراه عيسي خان رفتن كارخانه تصفيه شهر قصه.با وجود اينكه روز بود ولي باز هم تاريك بود و بوي نم ميداد.مدآقا از اينور و اونور خبر گرفت كه بله يك بنده خداي بسيجي كه يك روزايي با مدآقا توي دانشگاه بوده،زيرآبش را زده. از مدآقا كوچكتر بود ولي خوب هيبتش بزرگتر بود.هميشه تو قصه ها به خورشيد خانم ميگن ولي تو شهر قصه از بس