تبليغاتX
شهر من

 

 

برج حوت (اسفند)
بوسه های شما رویایی، خیال انگیز، عاشقانه و ابدی است...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

(این مطلب را سردبیر عزیز برایم ایمیل کرده بود که من از تاخیر در استجابت آن از سردبیر پوزش میخواهم. گرچه قرار بود این ماه از سیاست دور باشیم)

 

پیام رضا پهلوی به مناسبت 22 بهمن

هم میهنان عزیزم،
نزدیک به ســه دهـۀ پیش در چنیـــن روزی، ملت ما مــردمی بودنـد که امیــد را در فــردای خود می جستند. 29 سال پس از آن هــرج و مـرج بزرگ، حکومتی بر ایران چیــره شده است که تمام توانش را برآن گذاشته تا امید را ریشه کن کند. این حکومت برآن بوده و هست تا از شب، ابدیتی ســازد. شبــی کــــه سپیــده نــــدارد. شب سیــاه از فســاد. شب عــدول از حــق. شب دروغ. شب بی بخشش. شب سرد زمستانی که راکبان دروغ، بی بهارش می خواهند. 29 سال از ۲۲ بهمن 1357 سالروز غروب امیــد، می گذرد. شبی که اگر بپایـــد، سرانجامش ویرانه ای خواهد بود فاجعه آمیزتر از ویرانۀ کنونی.
هم میهنم،
خطاب من در این روز سیـاه، فـرد فـرد شما عزیزانید. جمهوری تباهی، امروز در سخت ترین تنگناهــای درونی و برونی گرفتارآمده است. نسلی نــو به میان آمده است. نسلی که هم از تجربـۀ ویرانگر پدران خود آموخته و هم نگاهش به فراسوی ماتم است. نسلی که بدنۀ هرم جمعیتی ایران و نیروی محرکۀ اصلی افکارعمومی این ملت را تشکیل می دهد. نسلی که بــرآنست که بساط غم برانــدازد و بـــرای میهن و زنــدگی خویش طرحی نــو دراندازد. نسلی کـــه، از این پس، هستی ایران در گروی ارادۀ آن نهفته است.
هم میهنانم،
من برآنـم تا همراه بــا شما و دست در دست هم، طومـار «آن دروغ بـــــزرگ» را در هم پیچیــم. حاکمیت می بــایست کــه از آن ملت ایـران باشــد. در ایـن راه، من برآنـم این خواست دیــــرینۀ شما ملت بزرگ جامۀ حقیقت پوشد.
هم میهنانم،
پایان شب سیـه، صبح سپیــد است. بهــاران آزادی در راه است. امــروز جهان آزاد آماده است تا از حرکت شما پشتیبانی کند. بیاییــم دست دردست هم نهیم و فــرارسیدن فصل شادی را شتابی نو بخشیم، که پیروزی در انتظار ملت ایران است.

خداوند نگهدار ایران باد
رضا پهلوی

+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

این التماس هم از اون کلمه هایی هست که آب میبره. که طیف زیادی رو شامل میشه:

از التماس دعا گرفته تا التماس نکن(سریال روزی روزگاری)

یه موقع هایی هست که میگی التماس میکنم.یه ذره...فقط یه دقیقه ببین من چی میگم...اما هیچ و هیچ. یا یه وقت دیگه میگه: التماس میکنم تنهام بذار.فقط یه دقیقه ... دگربار در جایی دگر:التماس بکنی هم فایده نداره.من نمیتونم....و الی آخر زر زر میکنه تا بوق آخر.

میشنیدم که میگفت یا بهتر بگم داشت التماس میکرد.به پاش افتاده بود و التماس میکرد.اما هیچ و هیچ نشانی خارجی بروز نمیداد.اگر هم بود درونی بود.که باز هم کمی به بیرون درز میکند.بهش میگم : شاید اون بخواد که سر به تن تو نباشه؟ میگه:خوب بگه.یک کلمه بگه.من هیچی که نمیخوام.من یه دهنده هستم.خاک تو سرم که نمیتونم مثل بقیه باشم. بعد شروع میکنه تو سرش زدن. دستشو میگیرم میگم: دیوونه خودتو میکشی.چرا میزنی خودتو.اینقدر هم مهم نیست.خوب یه خورده به فکر خودت باش.میگه: ؟ که چی.اصلا چی بشه؟ میگم پس غلط میکنی غر میزنی. میگه: چشم.هیچی نمیگم.اما درونم را چی....( اینو یه جوری میگه که دل سنگ آب میشه از مظلومیتش....) منم هیچی نمیگم. اصلا چیزی ندارم که بگم

+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

(این نوع داستانک ها رو شاید بیشتر بنویسم.در قالب گفتگو ...یا دو فرد یا فرد با درونش... اینم یه جور دیگه از سبک نوشتن داستان گونه است.میدانم ناپخته است.اما یه خورده صبر کنید بالاخره میپزه...)

چند شبه که میگه دیر میخوابه.صبح ها هم که دیر میره بیرون.نصف کاراش می مونه و بقیه رو هم با بی حوصلگی انجام میده. بهش میگم چی میکنی؟ میگه : نمیدونم.اصلا بی حس شده. انگاری مسخ شده. تعادلی که داشت به هم ریخته.همه اش منتظره... که شاید بشه... میگم میخوای کجا بری بالاخره؟ میگه : فقط میخوام برم.اما به پاهام سنگ بستن. میگم کجا؟ میگه : هرجا غیر اینجا...

بغضش گیرکرده .مثل آدمهایی شده که یه نیشتر کوچیک کافیه تا بغضش بترکه... خدا خودش بهش رحم کنه.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا یه مرض بود. این مرض ما آدم خوبی بود.یه روزایی از عمرشو زیاد مینوشت.یک دفعه دیگه ننوشت.اما امان از این مرض.اوفتاد توی تومانش و دوباره نوشت.اولاش کم.بعدش بیشتر شد.مرتب این مرض در بدنش گسترده تر میشد و همه مغزشو میگرفت.دکترها دیگه از اون قطع امید کرده بودن.مرضش حسابی اوت کرده بود.با عمل جراحی و هیچ چیز دیگه نمیشد علاجش کرد.حالا مرض و خودش یکی شدن.برای همین هم ما بهش میگیم مرض.این مرض ما تنهاست.یعنی دوست داره تنها باشه.نه اینکه دوست داره ها.ولی چی بگم یه جورایی میترسه.میترسه مرضش مسری باشه و واگیر دار.میترسم این مرض دامن ما رو هم بگیره.برای همین سعی بر این است که زودتر قیچی شود.نه اینکه مرض قیچی بشود نه.مرض که قابل قیچی با این روند نیست...این نوشتار زودتر به پایان برسد.

پ.ن.الف - در مورد مرگ که کسی چیزی نگفت.خودمان به فکرش هستیم

پ.ن.ب- هر کسی یه مرضی دارد.خدا از آن خوبهاش را نصیب ما بکند.نه اینکه نکرده ها...بلکه جهت ثواب بشتر کند زمانش را.

پ.ن.ج- شاید پست بعدی را در مورد مواردی گفتم که به دایره ممنوعه بیشتر شبیه است.مرضهایی که در باورهایمان ریشه دوانده.بررسی سیرتاریخی و کنفرانس تقریب مذاهب برگزار میکنیم.آب حوض هم میکشیم.اما دیگه پیر زن خفه نمیکنیم.گرچه دیه اش نصف مرد هست ولی همونم نداریم فعلا.جمیعا چنگ بزنید به این ولا نفرقوا....

+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

(این رو از یک .بلاگ خوندم جالب بود.گفتم این سیر تاریخی رو اینجا هم بذارم شاید عاقبت به خیر شدیم - این وبلاگ )

سال 1230 

 (مرد):دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم....
زن:آقا حالا يه غلطي كرد شما ببخشيد!نا محرم كه خونمون نبود.حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...!!!
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...
بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه.

سال 1280

مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...
مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال1330
مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).
مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...


سال1400
جایزه عکس سال یونیسکوزن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه !

 

+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

در لابلای داستانها...اینم بوس برای همه.فقط نگید بدآموزی داره ها.سفر معظم له هست به بوشهر...


+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

مرگ را آدمیان چگونه میپندارند؟ مرگ زایش دوباره؟ مرگ اتمام آغازی دیر؟ مرگ نقطه ای بر همه زندگی؟ مرگ ....نترسید .همگی به نوبت.خیلی دوست دارم از اون دنیا بنویسم.فکر میکنم داستانهای زیبایی از آب دربیاد.شما ببننده و خواننده عزیز.شما موضوعش را بده و بنده با زبان الکن آن را بپرورانم...این هم یه مدل از داستان سرایی.منتظرم.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

بازنگری بر یک اتفاق:فرهود آذرسینا دانشجوی دکترا در کانادا که در آسانسور سینه یه دختر را بوسیده و اکنون به سه ماه زندان و محرومیت تحصیلی و ...از این وبلاگ برداشت آزاد شده است.داستان را بخوانید:

یکی بود یکی نبود.غیر از خدا خیلی چیزا بود...کره زمینی بود.که جاهای زیادی داشت.یه روزی از روزا توی یه جایی که میگفتن بهشت زمینه یه آقایی درس میخونده.این آقا تازه از بلاد اسلام اومده بوده و خلاصه برای تحصیل علم .به دستور این که بروید علم را فراگیرید حتی اگر در چین باشد...این آقا فرهود ما چون عقربه قطب نماش خوب کار نمیکرد اشتباهی مسیر رو رفت.شرق و غرب قاطی شد و یه هویی افتاد توی کانادا... خوب دیگه نمیشد کاریش کرد.باید میموند و میخوند.آق فرهود یه روزی که خیلی خسته بود و حوصله رفتن از پله رو نداشت گفت با این آسانسور(آسان بر-از زبان آقای حدادعادل)بریم شاید تنوعی در این کشور یخ زده حاصل شود.رفت توی کابین و دکمه رو زد.داشت میومد پایین که یه طبقه پایین تر آسانسور توقف کرد.در باز شد و یه جوجه پرید و اومد تو کوچه...(ببخشید هیجانی شدم) در باز شد و یه چشمتان روز بد نبیند.آقا فرهود چشماش سیاهی رفت و دیگه حالش دگرگون شد.مثل مار دیده ها زل زده بود به دختره.ای بنازم به این مکتب اسلام که برای همه چیز راه حل داره.داشت باخودش فکر میکرد که مگه میشه از این بانوی محترمه را به دین اسلام دعوت نکنم...نمیشد.چسبونده بود زیر گلوش و ول کن نبود.باید یه جوری جوابش رو میداد.

فرهود آذرسینا دانشجوی دکترا در کانادایاد اون روایت افتاد که اگر مرد بخواهد ،زن حتی روی شتر هم باشد باید تمکین کند...و اینکه عقد موقت در بلاد کفر جایز است و ثواب دارد...همه چی داشت دور سرش میچرخید.دیگه بحث خودش نبود .پای اون دنیا و آتیش جهنم و این حرفها بود.یه هویی شروع کرد به خواندن صیغه محرمیت...النکاح و سنتی و.... دختره بر و بر داشت نگاش میکرد.دختره دید داره با یه زبانی چیزی ازش میپرسه.گفت یا؟(یعنی بله؟؟با منی یا در یمنی) این مقارن شد با آخر صیغه که میگه قبلتو؟ گل پسر ما داماد شد و خنده ای زد(خنده به حدی بود که دهنش داشت جر میخورد) حیف که کسی نبود هلهله برپا کند...در همان کابین آسانسور کابین دخترک را معلوم کرد و اولین چیزی که درجلوی صورتش بود ممه بود که سر تعظیم بر این آفریده استثنایی خداوند فرود آورد و سجده شکر به جای آورد.(منتها به جای مهر از ممه استفاده کرد) همین که لبانش بر ساحت پاک و سپید آن نشانه خداوندی سایید ناگهان بانگی برآمد و ولوله ای برپا شد.در کابین آسانسور باز شد.صدای جیغ و فغان از یک طرف و رسیدن آدمیان   از طرفی این تازه داماد ما را کلی هیجان زده کرده بود.انگاری همه متوجه شده بودند که اقا فرهود ما داماد شده و اومده بودند بهش تبریک بگن.و تازه عروس هم از شدت ذوق مرگی نمیتونست خودشو کنترل کنه و مرتب جیغ میزد.

Farhood Azarsinaفرهود دستانش را به طرف آسمان بلند کرد و این خوشبختی زایدالوصف را در این بلاد کفر از خدای خودش بسیار سپاس و تشکر کرد.ولی تا دستانش را بیاورد پایین یک عدد دستبند نقره کار شده به او هدیه دادند و دستانش بسته شد.بنده خدایی فکر میکرد این اداب و رسوم اهالی این بلاد است که از داماد اینگونه پذیرایی میکنند.او را بردند...او را از دلداده اش جدا کردند...و تازه فهمیده بود که ای داد اینجا چه خبر است و به یاد این روایت که مسجد جای گ.و.ز.ی.د.ن نیست، افتاد.


پ . ن. الف - این ماجرا را در زمان دهه فجر یکی از بزرگترین و قدیمی ترین اعیاد جمهوری اسلامی با سابقه ۱۴۰۰ ساله درست کرده اند که بخواهند این شیرینی را به کام ما تلخ کنند.ولی این کفار کور خوانده اند.اگر هر روز همه ایرانی ها در همه جای دنیا به صیغه کردن زنان نا مسلمان بپردازند باز مایه خرسندی ماست.

پ.ن.ب - این آقا فرهود احتمالا با این خانمه تبانی کرده برای اینکه یه ۱۰۰هزار دلاری گیرشون بیاد و با هم برن صفا

پ.ن.ج - احتمال داره خود دختره با نقشه قبلی (بازم احتمالا از جانب اسراییل)ممه اش رو برده باشه نزدیک لب حاج فرهود تا اونو خراب کنه.همینجا ما برائت خودمان را از اسرائیل غاصب(فلسطین اشغالی) اعلام مینماییم.

پ.ن.د - آقا فرهود اصلا در اون لحظه در اونجا نبوده .داشته رد میشده دختره خودشو آویزون کرده...

پ.ن. آخر- شما اصلا باور نکنید که این بچه به این آقایی که نماز شبش اصلا ترک نمیشده بخواد از این کارا بکنه.خدایی عکسشو ببینید خیلی مظلوم و معصومه.بیشتر از این گناه خودتون رو سنگین نکنید و تهمت الکی به بچه مردم نزنید.الله یحب الفرهودین.

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

داستان واقعی

 ۱۲بهمن ۱۳۵۷ همه (یعنی ۸۹.۹درصد) خوشحال بودند.انگاری منتظر بودند یکی بیاد و دست اینها رو بگیره و ببردشون توی بهشت.فقط کافی بود اون آدم وارد بشه و کلید رو بندازه تو در بهشت و همه برن توش.....اومد و بقیه رو همه دیدند.امروز هم ۱۲ بهمن بود اما سال ۱۳۸۶.نه از اون شور خبری بود ونه از انتظار.دیدند و اکنون آهی بر نهادشان باقی است.دیدند و مرور میکنند.یکی میگفت باید میکشت.یکی میگه مردکه ترسو گذاشت رفت.یکی میگه خوب نذاشتن.یکی و یکی و دیگری.... ملت ما حافظه تاریخی که به حمدالله پاک پاک است.انگاری یادشان رفته اون همه هلهله را...خوب اینم از قصه ظهر جمعه.حرف زیاد است اما حوصله ای نیست.

بسی رنج بردم در این سال سی 

که فقط رنج برده باشم بسی

شاد باشید.البته اگر توانستید.

 

+ نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

برفبرف گاهی آدمو گرم میکنه. یادآوری خاطرات شیرین روزهای برفی...خنده ها و شادیها...با همه سردیی که برف داره چقدر میتونه گرم باشه و حتی یادآوریش آدما رو گرم کنه.خیلی از کارتونها ، فیلمها و سریالها...از سرزمینهای شمالی با اون همه تضادش که نشون میداد.یا سالهای دور از خانه که دیدنش مثل خواندن نماز مغرب و عشا واجب شده بود و همه ریز و درشت مینشستن به دیدنش...امروز تولد یکی از دوستان خوبم است و دارم میرم ببینمش.فردای این روز تو ۵۷ روزی بود که هیچ کسی یادش نمیره...تاریخ ما معکوس شد...ولش کن .این حرفا رو سردبیر باید بزنه.فعلا هم که فرستادیمش مرخصی.اینم از داستان این روز ...تا فردایی دگر شود...

شاد باشید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

طلوع

 

میخواست. و اصرار می ورزید. شد.در کمال ناباوری و بهت شد.اتفاق افتاد. قبل از اینکه سپیده دمان برسد خورشید طلوع کرده بود...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

همه عمر گذشت .به ترویج و ارشاد.تا رسید به پایان.محشر شد و قیامت.اما او را ایمن کرده بود.بعد از آن روز امتحان و رفتن به بهشت گفت: تو را روزی خدایی بود بر من .ولی اکنون رابطه من و تو بیش از بنده و خدا شده است.خدا چیزی نگفت و پاهایش لرزید.اشک خدا باریدن گرفت...
+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

سردبیر عزیز چند وقتی است که شما شهردار این شهر بودید.وقت شما به اتمام رسید.یک ماهی به تعطیلات بروید و صفا نمایید .تا بنده شهردار این شهر شوم و شهرزاد قصه گو.از این روز شهر من به صورت دیگری درخواهد آمد.و سراسر قصه و پند خواهد شد.

روزی روزگاری بود.مشغول و خندان.تا که روزی آمدو شبش متفاوت شد.گذشت و گذشت.تا اینکه آدمی شد ، ده دقیقه ای.ندا برآمد که هان.تو از جایگاهت تنزل کرده ای و این همان شروع ده دقیقه بود...روحش شاد.

این به عنوان اولین قصه. سعی برآن است که هر روزی را با قصه ای شروع نماییم.بی ربط و با ربط....

شهرزاد

+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |

حالا هی بگید که نمیشه.اونهایی که میگن نمیشه نمیدانند.نمیفهمند چی میگن.....

روزنامه دنیای اقتصاد: آيه‌ الكرسي دعاي هر روز و شب رييس سازمان هواپيمايي كشور است تا سانحه يا حادثه‌اي در حوزه هوايي اتفاق نيفتد. حسين خانلري دليل آيه‌ ‌‌الكرسي خواندنش را در چهارمين همايش «ايمني هوانوردي» جلوگيري از حوادث و سوانح هوايي مطرح كرد.
در همايش ديروز عمده تاكيد رييس سازمان هواپيمايي كشوري در سخنراني‌اش مقصر نخواندن او به عنوان متولي صنعت در جريان حوادث و سوانح هوايي بود. خانلري گفت: در چند ماه اخير هر حادثه يا سانحه هوايي اتفاق مي‌افتد همه نگاه‌ها روي رياست سازمان است، در حالي كه شرايط فعلي ناشي از فرار از ايمني و استانداردگريزي است، اگرچه همه ما مدعي هستيم خواهان ايمني هستيم ولي به دليل «شرايط سياسي و ملاحظات سياسي»، همچون «رقابت ناسالم شركت‌هاي هواپيمايي و نداشتن آينده‌نگري آنها»، «ضعف كنترل واحدهاي نظارتي»، «ضعف مقررات و قوانين»، «نبود نظارت عالي»، «شرايط عملياتي»، «ضعف در آموزش» و «بخشي‌نگري» فعالان صنعت از ايمني فرار مي‌كنند.
او در ادامه راهكار حل مشكل فعلي را توليد ايمني خواند و گفت: بدون توليد ايمني نمي‌توان با فرهنگ سازي مشكلات را حل كرد. به گفته خانلري، كميته ايمني هوانوردي بايد به طور جدي‌تر آيين‌نامه‌ها را تدوين كند و در مقابل ايرلاين‌ها براي پيشرفت صنعت هوايي كشور هزينه كنند.به اعتقاد او، اگر سرمايه‌گذاري ويژه در حوزه حمل‌و‌نقل هوايي صورت گيرد حوادث هوايي به اين شدت نخواهد بود.

+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت توسط سردبیر |